چهارشنبه18آذر94
سلام باز ما اومده ایم با یه سبد دعا برای شادی و سلامتی همه دوستان و گلهایشان و گلکان خودم.
علی کوچولوی ما این روزها دامنه لغاتشان بیشتر شده است و تقریباً یه هفته ای می شود که اسم خودش رو بر زبان میاره. و همش دنبال گوشی تلفنه و زمانی که گوشی تلفن زنگ می خوره با سرعتی به سمتش میره و همش گریه می کنه تا از من بگیره و گاهی که گوشی به دستش میاد با یه صدایی میگه:الووو.
عاشق توپ بازی و دنبال بازی با خواهریه و جدیداً هم خیلی زود ناراحت میشه و اگه چیزی بخواد بهش ندیم سرش رو میندازه پایین و با لب و لوچه های آویزان شروع می کنه به گریه کردن. چهارشنبه پیش (11آذر) با آویسا و صبا و علی کوچولو و بابایی رفتیم بیرون و برای اولین بار بعد تولد علی رفتیم بیرون غذا بخوریم. عکس العمل پسری خیلی جالب بود و همش این طرف و اون طرف رو نگاه می کرد و می گفت: مامان! گام. (منظور از گام همون غذا ست)
گفتمانمان با پسری در اکثر اوقات به صورت ایما و اشاره ست و اونم با تکون دادن سر به من منظورش رو می فهمونه. جملات رو بنده میگم ایشان با سر تأیید یا تکذیب می فرمایند.
روز پنچ شنبه گذشته(13آذر) هم با دختری و پسری رفتیم شهر بازی. بازی هاش خیلی مناسب علی کوچولو نبود ولی یه ماشین سوار شد و خوشش اومده بود و اصلاٌ حاضر نبود فرمونش رو ول کنه.
آویسا خانوم هم تو شهر بازی خیلی بخشنده شده بود. اومد پیش باباش که:بابا بیا اینجا کارت بزن این دوستم از این بازی خوشش اومده کارت نداره. من و بابا و بقیه اعضای تو صف
عکس آتلیه ای دخترم در مهد که البته یه دونه تو گوشیم داشتم

عکس آتلیه که تو 28خرداد رفتیم به اتقاق خانواده...




عکس یه روز برفی در اداره و ما اون روز ماشین نداشتیم رفتیم اتاق خاله مریم تا زحمت بکشه مارو برسونه


عکس شبی که رفتیم بیرون و شب شهر بازی





عکس های محرم و اربعین در مهد




علی فاضل

علی فشن

اولین بار در خانه که خودش خوابید...

علی کوچولو که تا چشمم ازش دور میشه میدوئه میره گوشه شومینه





چهارشنبه18آذر94 
